این یکی از اون غروب های سخت و دلگیری که
پیش رو دارم ،افتاب داره غروب میکنه اما زیر
سنگینی ابرهای سیاه که در امتداد رشته کوه
البرز گسترده شده نمیشه زیبایی غروب خورشید
رو دید ،سکوت ازاردهنده همه جا رو فرا گرفته
حتی صدای هیچ پرنده ای شنیده نمیشه،این
سکوت خوبه اما هر چند لحظه با صدای زوزه
سگ،شکسته وبیشتر این زوزه رو اعصاب ادم
میره،دلش میخواد یکی باهاش بازی کنه اما کو
حوصله ،این زمانها مخصوصا تو این ماه بد
جوری دلم میگیره مثل ی کودک لجبازی میکنه
نمیدونم چرا دلم میخواد گریه کنم و سبک بشم
،از چی و چرا،شاید هنوز درگیرم،شاید از دست
این دنیای فانی ،اصلا خودمم نمیدونم ،خدایا
این حالو چرا در ما افریدی،حکمتش چیه؟
نمیتونم جوابی براش پیدا کنم بیشتر اذیت
میشم ،سکوت و معمای اون
برچسب:
نویسنده: رضا صمیمی