خرید بک لینک

ساعت یکبعد از ظهر هوا ابری شد باد به همراه ابر تیره از سمت دریا می اومدن سردم بود ولی دلم میخواست برم بیرون رفتم تو حیاط مرغداری دیدم رو اینه ماشینم دم جنبانک تو اینه خودشو نگاه میکنه و ورجه ورجه میکنه خواستم فیلم بگیرم دیدم فرار کرده برگشتم فاصله گرفتم ،دوباره برگشت از دور ازش فیلم گرفتم بعدش رفتم لب کانال دیدم پروانه دارهرو گلهای پوته وحشی میشینه ازشون استفاده میکنه منم با حوصله سه مرحله از فیلم گرفتم،ابرهای سیاه اومده بودن از نمای مختلف با صدا و بی صدا عکس گرفتم سردم شده بود ولی لذت داشت ..،رحیه ام عوض شد برگشتم تو دفتر ی چای ترش گذاشتم و شروع کردم به تایپ کردن الان صدای باد میاد و بارون قطره قطره میباره نمیتونم عکسها رو اینجا بزارم ولی تو اینستا امشب میزارم برم چای ترش خودمو بخورم بدنم گرم شه.

فعلا

یک روستایی

برچسب: لحظه قبل تنهي فصول الحكايه,لحظه قبل,لحظه قبل لاتروح بطلبك حاجه,لحظه قبل الكارثه,لحظه بوادعك قبل انك توادعني,انشوده لحضه قبل,لحضه بودعك قبل انك تودعني,لحضه بوادعك قبل, نویسنده: رضا صمیمی تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 11:56

صفحه بندی